تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

از دور كه ديدمش ....لاي يه پتوي صورتي.... با ذوق به اشکان گفتم واي اشكان فكر كنم اون يه نوزاده ميخواي ببينيش؟ اشكانم گفت: اره

نزديك كه شدم به خانوم جوون و مرتبي كه بغلش كرده بود گفتم: ببخشيد نوزاده لاي پتو؟ (آخه تو این هوای گرم که آسفالت میچسبه به کف کفش! تا خرخره لای پتو بود!) گفت: بله!

 گفتم: ميشه ببينمش؟ گفت: بله و پتو رو كه از روي صورتش زد كنار... شوكه شدم ...دو تا ابروي پهن روي صورت بچه اي كه مادرش گفت 28 روزشه! گفت: مادربزرگش مداد كشيده كه ابروهاش پر پشت شه! اون ابروهاي كلفت تموم ملاحتي كه بايد صورت يه نوزاد داشته باشه ازش گرفته بود!

تموم ذوقم برای این که یه نوزاد رو با چهره آسمونی نشون اشکان بدم در نطفه خفه شد!!!!!!!!! حتي يادم رفت بپرسم اسمش چيه!

ياد همسايه پيري  افتادم كه وقتي اشكان به دنيا اومد گفت: تو چشماش سورمه بكش بزار چشماش درشت شه! به ته حلقشم كره بمال بزار صداش خوب شه!!!!

 

                          بدون شرح!

 

پینوشت: چند روزی دارم میرم مسافرت.... اگه محبتهاتون رو بی جواب میزارم دلیل بی مهری نیست بی اینترنتیه!!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط یاسمن  | 

تا حالا شده به رفتار صبح تا شبتون فكر كنيد؟ اين كه در طول روز چقدر انسان بوديد؟ چقدر درست عمل كرديد؟ دل چند نفر رو شكونديد ؟ كلامتون چقدر تلخ بوده؟ نگاهتون چقدر بار عاطفي داشته؟ دستاتون چقدر بخشنده بودن ؟ گوشهاتون چقدر شنونده ........

 

 

هنوز به خونه نرسيديم كه صداي اس ام اس گوشيم منو از تو دلتنگي هام مي كشه بيرون... اشكي رو كه رو گونه ام غلتيده با دستم پاك ميكنم و سعي ميكنم از لاي پرده اشك نوشته هاشو بخونم... خوب فهميده كه چقدر امشب با جدي هاي در قالب شوخيش دلمو شكونده... و حالا سعي ميكنه يه جوري از دلم در بياره... انگشتم روي كليدهاي گوشي تند تند حروف رو ميزنه تا فكر پريشون اونو آروم كنه... ياد كامنت سعيده تو پست قبليم ميفتم و ياسمن كوچك درونم كه الان ميگه همه رو دوست داری غیر از من؟ همه رو می بخشی و از درد من راحت میگذری؟؟!!  فكر ميكنم عيب نداره من فراموش ميكنم اما اون امتحان داره و بايد فكرش آروم باشه مهم اينه كه فهميده كه كارش درست نبوده... بارها معذرت خواهي ميكنه و همين كافيه تا ياد بگيره كه شكستن دل ديگرون هنر نيست...

 

 

فكر ميكنم مجبوريم كه دلي رو بشكنيم و بعد ساعتها تلاش كنيم تا بلكه بتونيم خورده ريزه ها رو كنار هم بچسبونيم؟ خورده هايي كه شايد بعضي هاشون لابلاي قطره هاي اشك گم شده باشن؟ ..........



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:58  توسط یاسمن  | 

با زنگ تلفن تشويش ميريزه تو دلم. اون طرف خط يكي با صداي لرزون ميگه ديگه نميتونم و زار زار گریه ميكنه.. از لحن كلامش ميشناسمش ... میگم چي شده عزيزم.. ميگه خانوم من میخوام خودکشی كنم... قلبم ميريزه پايين... ميگم: تنهايي؟ با گريه ميگه: نه مامانم هم خونه است! ميگم: چرا خودكشي؟ ميگه: آخه من عقب افتاده ام... ميگم: كي گفته؟ ميگه: مامانم... ميگم: تو مگه امروز امتحان نداري؟ ميگه: چرا....ميگم: گوشي رو بده به مامانت ببينم...

.

.

.

 

تبعات جنگ تا كي ميخواد گريبان گيرمون باشه... تا كي بايد تقاص پس بديم؟

 پدرش مجروح شيمياييه... و خودش فرزند جنگ... مادرش بارداري پر استرسي رو گذرونده چون تو همون دوران شوهرش مفقودالاثر ميشه و اسير عراقي ها... استرسهاي بارداری تاثير نامطلوبشو روي جنين ميزاره... كوليت شديد روده و خونريزي معده و  كند ذهني... شوهرش شيميايي شده و به سختي ميتونه كار كنه... ارتشيه و حتي يه خونه هم از خودشون ندارن... گاهي حتي از پس خرج داروهاي شوهرش بر نمياد چه برسه به مخارج زندگي كه كمرشكنه......

ميگم: چه كردي با اين بچه كه خيال خودكشي به سرش زده؟ چرا بهش گفتي عقب افتاده...

پلك ميزنه و اشك عين سيل از چشماش ميريزه.... ميگه ميدوني خسته شدم... خسته! با يه شوهر عليل با يه دختر بيمار! با فشار مالي وحشتناك بدون هبچ حامي و پشتيباني...  امروز با شوهرم هم دعوا كردم گفتم: چرا رفتي جنگ... براي كي رفتي از وطنت دفاع كردي؟ براي كساني كه امروز حالتم نمي پرسن؟ من چه گناهي كردم ؟ تازه عروس بودم كه تو رفتي جنگ و بعدم كه اسير شدي....بعدم افتادي گوشه خونه.... لعنت به جنگ... از اين زندگي و بچه و ... همه چي خسته ام... اي كاش ميمردم....

.

.

.

 از خودم خجالت ميكشم كه يادم رفته كه راحتي امروز و امنيتم رو مديون چه كساني هستم... فكر ميكنم چند هزار خانواده اينطوري تو جاي جاي وطن داريم كه فراموش شدن ... افسوس...

 



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:46  توسط یاسمن  | 

يه برگه ميده دستمو ميگه لطفا اينو پر كن... ميگم چيه؟ ميگه برگ ارزشيابي همكارا... برگه رو پس ميدم و ميگم : ممنون! از نظر من همه خوبن..

 ميخنده ،  رو ميكنه يه بغل دستيمو میگه اينه ها !!! ديد مثبت... ( از تعريفش خوشحال نميشم... چرا كه يه بار ديگه هم چند ماه پيش وقتي توي يه جلسه از من و ديد مثبتم نسبت به زندگي و اين كه از رفتارم معلومه كه تو زندگيم خوشبختم تعريف كرد احساس كردم تعريفش براي خيلي ها خوشايند نيست.. و تا مدتها حس ميكردم خيلي ها از اين كه من مثل اونا غرغرو و ناراضي  نيستم ناراحتن!) بعد كه ميره اون همكارم برميگرده و ميگه چرا پر نكردي؟... ما ميخواهيم با اين كار يه غربالگري كنيم... میخندم... ميگه تو از دست هيچ كس ناراحت نيستي ؟  ميگم نه! ميگه هيچ كس؟ ميگم نه! ميگه مي بينيم...

 گرچه خودش ساعتي بعد يه گير درست و حسابي بهم ميده اما من عين يه سيب زميني بي رگ ميخندم و ميگذرم...

گلنازخواهر وسطي ... رامین همسرم و خيلي هاي ديگه ميگن تو اشتباه ميكني هر بلايي سرت ميارن با خنده ميگذري.. ميگم : من به آدما و مشكلاتشون نگاه ميكنم بعد تصميم ميگيرم كه چه واكنشي نشون بدم. با خودم فكر ميكنم اوني كه تموم دوران كودكيش در استرس و فشار روحي گذشته به زور شوهرش دادن و بعد هم يه ازدواج ناموفق.... اوني كه يه ريز داره از دست خانواده شوهرش ميناله و خون گريه ميكنه... اوني كه وقتي از رفتار مادر و پدرش در كودكيش برام ميگه وجودم لبريز درد ميشه اوني كه داره تنها بار زندگي رو به دوش ميكشه چون شوهرش بيماره..  اوني كه اوني که... با مني كه يه زندگي نرمال داشتم و دارم... عزيز دردونه بابا و مامان بودم يكيه؟ (برادر شوهرم ميگه همينه ديگه مامان بابات لوست كردن! وگرنه حال طرفو كه حالتو گرفته جا ميوردي)  

من از آدماي اطرافم به اندازه مشكلاتشون توقع دارم.... هميشه اينجور وقت ها تو دلم میگم باشه اگه تو با رنجوندن من.... با شكستن دلم .... به اوني كه كم داشتي ميرسي من مي بخشمت... از ديروز تا حالا كه با گلي حرف زدم ميگم يعني من اشتباه ميكنم؟ (گرچه گلناز از من بدتره و فقط بلده براي من لالايي بخونه!) بايد هر كي ناراحتم كرد بشورم بزارمش كنار تا بفهمه كه منم دو متر زبون دارم! يا بايد بگذرم درست عين يه رود كه از كنار تموم گياه ها ميگذره و میزاره سیراب شن ...هم گل هم خار؟

پي نوشت: ضمنا ظاهرا ف ي ل ت ري ن گ وبلاگم در تماس با مخابرات باز شد....

پي نوشت دو: نگار هم به روز كرد دوست داشتيد بهش سر بزنيد.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:9  توسط یاسمن  |