تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

من فکر میکنم اگه مردم ما دست به دزدی میزنن دلیلش گرسنگی و فقر نیست که بسیارند آدمهایی که شب گرسنه بر بالین میگذارند ... نان خالی میخورند اما حاضر نیستند لقمه ای مال حرام بر سر سفره شون بیارن...  دلیلش فقط و فقط بی ایمانیه...  چقدر تاسف آوره که در مملکتمون ماشین رو با قفل فرمون و دزدگیر به ثانیه ای میدزدن... حیف که اینهمه استعداد جوونهای ما به این صورت هرز میره... افسوس که ایمان مدتهاست از دل بیشتر مردمان مهربون این مرز و بوم رخت بر بسته.... وقتی دزدیهای میلیاردی میشه و آب از آب تکون نمیخوره.... چطور میتونیم به جوونهامون یاد بدیم که از نیروی مغزشون و از بازوهای توانمندشون میتونن به روشهای بهتری استفاده کنن.

مژدگانی برای ماشین پراید سورمه ای به شماره  پلاک ایران۲۲- 181د 85



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:21  توسط یاسمن  | 

با ابروهای گره کرده و چشمانی که اونقدر برای تیز بینی ریزشون کرده که انگار دو تا خط زیر ابرو  هستن وارد کلاس میشه..... در هاله ای از انرژی منفی گم شده...  واقعا انگار فقط به قصد شکار اومده... شکار آدمای متقلب و خلافکار... به هر دانش آموزی که نگاه میکنه قلب منم تپشش تندتر میشه... زوم میکنه روی یه بدبخت بد شانس... میره بالا سرش و با عصبانیت میگه: چیکار میکنی؟ اون بدبختم میگه: هیچی. با تندی میگه: بلند شو! دستتو باز کن.... مانتوتو بزن بالا... کارتتو بده... جامدادیتو بده... و نا امید از این که برای به زمین زدن شکارش هیچ برگ برنده ای گیر نیورده میگه بشین! سرت رو ورقه ات... و نا امید و عصبانی تر میره بیرون.. احساس میکنم در تموم این مدت نفسم در سینه حبس بوده... تو دلم میگم خدا رو شکر تو مدیر نیستی!

این رفتار استرس زا که باعث میشه همه دانش آموزا آرامششون رو هم از دست بدن به نظرم نه تنها بسیار نادرسته بلکه توهین به من ممتحن هم هست ... این رفتار از دیدگاه من یعنی ای ممتحن بی عرضه بزار یه تقلب بگیرم تا بفهمی که یه من ماست چقدر کره داره! در صورتی که میشه بدون این پلیس بازیها هم مراقب بود که بچه ها خطا نکنن...

چه اون موقع که دانش آموز بودم چه حالا که معلمم از این رفتارهای تند بی ادبانه متنفر بودم و هستم...

 

هرگز فراموش نمیکنم اون  روزی رو که بیست و سه سال پیش مدیر احمقمون منو به خاطر کتونی های نارنجیم از سر جلسه امتحان کشید پایین. دمپاییهای سرایدار رو که چند نمره به پام بزرگتر بود به جاش بهم داد و منو با غرور له شده ام و با یک ظاهر مسخره با اون دمپاییهای قهوه ای چند نمره بزرگتر فرستاد سر جلسه و من در تمام مدت امتحان اشک ریختم و فکر کردم چرا احمقها و سنگدلها و عقده ای ها  هم میتونن مدیر  بشن؟



+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:23  توسط یاسمن  | 

عین آدمای مسخ شده مستقیم به سمت نیمکتی میرم که اونا کنارش نشستن... کتابمو باز میکنم و مشغول خوندن میشم... کتابی از اوشو که بسیار دوست دارمش و برای تلف نشدن وقتم در کلینیک همراهم آوردم... نگاهم به کتابه ولی اعتراف میکنم که ناخواسته دارم استراق سمع میکنم!!! دخترک که بسیار زیباست و ذره ای آرایش هم نداره با کمی لکنت داره با موبایلش حرف میزنه... گوشی رو قطع میکنه و به مادرش میگه: ام آر آی درد داره؟ و من سرم  رو بلند میکنم تو نگاهش چشم میدوزم و میگم اصلا! و بلافاصله لو میرم که حواسم به حرفای اونا بوده... یه نیرویی بهم میگه که باید سر صحبت رو باز کنم! شایدم نیروی فضولیه! دخترک 26 ساله و دانشجو ست... 4 ساله که به مشکل روحی دچار شده ... فراموشی لحظه ای ... یا بهتره بگم از بین رفتن حافظه کوتاه مدت....  میگه: گاهی یادم میره که کی هستم...

 یه آن خودمو میزارم جاش... چقدر ترسناکه که آدم فراموش کنه که کیه یا کجاست... بهش میگم: از دیدگاه من تو اتفاقی برات افتاده که دوست نداری به خاطر بیاریش یا در واقع با یادآوری اون عذاب میکشی و به همین علت دچار فراموشی لحظه ای میشی...  مادرش لبخند میزنه و میگه: آره هر دومون میدونیم چه اتفاقیه... بهش یه راهی رو پیشنهاد میکنم برای این که همیشه از شر اون فکر لعنتی رها شه…  به خاطر مصرف داروهای آرام بخش و ایضا ضد افسردگی کسل و شله... نمیدونم لکنتش مادر زادیه یا به خاطر مصرف داروست...  ولی حتی لکنت هم از زیبایی کلامش کم نمیکنه...

میگه: از ساعت ده تا حالا (ساعت 1 بعدازظهره) منتظریم که این ام آر ای مهر بشه... میگم: به نشونه ها اعتقاد داری؟ (یه دفعه یاد آرزو توی زندگی به شرط خنده میفتم!و خنده ام میگیره!) مادرش میگه: بله خیلی! میگم: شاید قرار بوده ما ساعت یک همدیگه رو اینجا ببینیم... دفترچه شون مهر میشه و میرن... و من کتابمو میبندم و فکر میکنم این ملاقات برای من چه هدیه ای میتونه داشته باشه...



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:31  توسط یاسمن  | 

به رو به روم نگاه میکنم... صد جفت چشم مبهوت نگاهم میکنن. انگار من از کره مریخ اومدم یا دارم  ژاپنی حرف میزنم ...جوری نگاهم میکنن که انگار میترسن پلک بزنن یا آب دهنشونو قورت بدن نکنه یه کلمه از حرفامو نشنون! انگار توقع داشتن عین همیشه از بچه هاشون و تنبلی هاشونو و سر به هوا بودنشون شکایت بشه... همون حرفای تکراری و کلیشه ای که توی همه جلسه های مادران و اولیا مدرسه زده میشه و بعدم همه از در که رفتن بیرون فراموش کنن که چه گفتن و چه شنیدن.. اما این بار با همیشه فرق میکنه! سخنران (که من باشم) داره چیزای  عجیب غریب میگه! مثلا میگه تا حالا جلوی بچه هاتون به شوهراتون گفتید که دوستت دارم؟

کم مونده چشماشون از حدقه بزنه بیرون!!!

و این سخنران فقط حرفای غیر متعارف میزنه... همیشه جلسه های اینطوری بهم یه انرژی خاصی میده... میگم اگه دختراتون تو این سن عشق رو بیرون خونه جستجو میکنن شما مقصرید چون عشقی رو که نیاز دارن بهشون ندادید... چقدر دختراتون رو میبوسید ؟ در آغوش میگیرید و بهشون میگید که دوستشون دارید؟ چقدر احساس امنیت عاطفی تو خونه دارن؟ چند بار جلوشون دم در به استقبال شوهرتون رفتید بوسیدیدش و گفتید که براش دلتنگ شدید؟....چند بار....

 آخر جلسه یکی از مادرا دستشو بلند میکنه و نامید میگه چرا انقدر دیر؟ چرا انقدر دیر این جلسه رو گذاشتید؟....

 مطمئنم که همه لذت بردن...جو لبریز انرژی مثبته... زنگ میخوره و هیچکس دوست نداره بره حتی خودم... حیف که اشکان و رامین دم در منتظر  من هستن و من باید برم درسی رو که دادم خودم عملی کنم... میرم اما بهشون قول میدم که هر وقت بخوان برای حل مشکلاتشون حاضرم کمکشون کنم و میدونم که از فردا چند مراجعه کننده خواهم داشت و از خدا برای این که منو وسیله قرار داده تا عشقش رو مهمون دلها کنم تشکر میکنم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:44  توسط یاسمن  | 

تلخم. تلخ تلخ عین زهر مار! حتی خوردن دو تا آبنبات شیرین هم کمکی به از بین بردن تلخی دهانم نمیکنه... میدونم دلیل این تلخی چیه... باور کنید روحم تلخ شده... وقتی با خلوص نیت با همه رفتار کنی و در عوض از بعضی ها نامردی بببنی تو کندو هم که بشینی لای عسلا بازم تلخی رو تو جزء جزء وجودت حس میکنی. از قدیمم همین بودم... جربزه شو ندارم که خودمو تغییر بدم. همیشه میگم خوب اگه منم نامردی کنم که میشم عین اون. خوب اگه منم رازدار نباشم که میشم عین اون. خوب اگه منم با کوچکترین حرفی دلخور بشم و قهر کنم که میشم عین اون.... خوب اگه منم برم پشت سر براش بزنم که... خوب... خوب ....خوب...  میام عین اونا نشم زیر بار بی معرفتی ها کمرم خم میشه و خم.... و یه دفعه ....عین یه شاخه که خوشحاله از این که از همه شاخه های دیگه میوه اش بیشتره ترق... ترک برمیدارم و اگه یه باغبون مهربون پیدا نشه که زیر شاخه از غم ترک خورده ام یه دو شاخه بزاره که بیش از اون ترک برنداره فاتحه ام خونده است...



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 19:59  توسط یاسمن  | 

اگه با ذوق و شوق یه شکلات خوشمزه رو بزاری تو دهنت و بعد از مکیدن و لذت بردن از طعم دلپذیرش متوجه یه چیز سفت وسطش بشی و البته فکر کنی که یه تکه شکلاته که در پروسه پخت همینطور سفت باقی مونده! و خوب به مکیدنت ادامه بدی و وقتی دیدی هیج جوری خورد نمیشه درش بیاری و ببینی ناخونه! چه حالی میشی؟ خصوصا که ناخون شبیه ناخون پا باشه!  این اتفاق دیروز برای مریم(خواهر نازنینم) در حال خوردن شکلات سایه ساخت کارخونه نازنین مینو اتفاق افتاد! و جالبه امروز که با واحد شکایات مینو تماس گرفتم گفتند معذرت میخوایم این اتفاق ممکنه صد سال یه بار بیفته! حتما یه کارگر دارن که سالی یه بار اونم بالای دیگ شکلات پذی ناخوناشو میگیره! باز جای شکرش باقیه ناخون گیر تو شکلات نبود!

 

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:42  توسط یاسمن  |