تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

استادی شاگردانش را جمع کرد  و پرسید: چگونه میتوانیم لحظه دقیق پایان شب و روز را تشخیص دهیم؟

پسرکی پاسخ داد: وقتی از دور بتوانیم گوسفندی را از سگی تشخیص دهیم.  

 استاد از این پاسخ راضی نبود.

شاگرد دیگری گفت: در حقیقت وقتی میفهمیم که روز شده، که بتوانیم یک زیتون را از یک انجیر تشخیص دهیم.

استاد گفت: تعریف خوبی نیست.

شاگردان پرسیدند: پس چگونه میفهمیم؟

استاد گفت:..........؟

فکر میکنید استاد چه جوابی داد؟  توی پست بعدی جوابشو مینویسم...    

بچه ها راستی فونتم زیادی درشته یا خوبه؟

پی نوشت: نگار هم تا دقایقی دیگر آپدیت میکنه!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 16:37  توسط یاسمن  | 

 با عرض معذرت از این که چند روزی آنلاین نشدم و نتونستم به همه تون سر بزنم... فعلا این داستانو از پائولو کوئلو داشته باشید...

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی  دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!

 و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه  اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!

زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟

خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی  این زن شب و روز دعا میکرد. روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم....

فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟

پی نوشت: میثم عزیز که تو پست قبلی کامنت گذاشتی و گفتی که همه فرهنگی ها از پول بدشون میاد!!! من یکی که بدم نمیاد برعکس علاقه زیادی هم بهش دارم بعدا در موردش مینویسم فقط خواستم بگم اگه لینکتو نذاشتم دلیلش نداشتن کارت اینترنت پر سرعت بود نه تنفر از پول!  که امروز کارتو گرفتم....و لینکتو میزارم

پینوشت دو: نگار هم آپدیت کرد.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 15:17  توسط یاسمن  | 

توی آرایشگاه دوستمو میبینم با مادرش...

 مشغول حرف زدنیم که مادر دوستم میگه: خوب یاسمن جان میری سر کار دیگه؟

میگم: بله از اول مهر رفتم سر کار.

 میگه: خوب خدا عمرش بده مامان رامینو که اشکانو نگه میداره.

میگم:نه! اشکانو امسال گذاشتم مهد... میگه: اه مهد گذاشتی؟ خوب کاری کردی... چه کار خوبی کردی که کارتو ول نکردی.. آدم باید کار کنه... میگم: آره ولی خوب اشکان از وقتی میره مهد بیشتر به من وابسته شده. میگه: اه مگه اشکانو مهد گذاشتی؟ میگم: بله دیگه الان گفتم خدمتتون که!!! میگه: چرا مهد؟ میگم: خوب آخه میرم سر کار گفتم که!!!! میگه: اه مگهمیری سر کار؟ آخی بیچاره بچه گناه داره گذاشتی مهد!!!

تو دلم میگم بلاخره نفهمیدم خوب کاری کردم یا بد کاری... و پیش خودم میگم پیری ما چی بشه؟ خدا کنه من به مادر بزرگم برم. یادش به خیر مادر مامانم تا آخرین لحظه های عمرش حافظه اش عالی بود. همیشه هر کاری رو که میخواستیم یادمون نره به اون میگفتیم... اونم عین تایمر سر موقع میگفت مادر یادت نره گفتی فلان کارو بکنم... توی یه مقاله خوندم که مطالعه از آلزایمر جلوگیری میکنه... اتفاق توی آرایشگاه منو یاد یه جوک میندازه که شاید شنیده باشید چون قدیمیه ولی مینویسم... یه روز سه تا خانوم پیر داشتن در مورد فراموشی شون حرف میزدن اولی میگه من انقدر تازگی ها فراموشکار شدم که میرم در یخچالو باز میکنم یادم نمیاد چی  میخواستم. دومی میگه: این که چیزی نیست.من بدتر از تو دارم میرم تو راه پله ها خسته میشم میشینم بعد که خستگیم در رفت پا میشم یادم میره داشتم میرفتم بالا یا پایین! سومی میگه بابا شما وضعتون خیلی بده من بزنم به تخته! و تق تق میزنه رو میز و بعد میگه کیه در میزنه؟ ....  بچه ها راستی دوشنبه تولد نگاره براش تولد اینترنتی سورپرایز گرفتم اگه میشه براش کامنت تولد مبارک بزارید تا دوشنبه ظهر نمیزارم کانکت بشه که یه دفعه خوشحال شه...

 



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:48  توسط یاسمن  | 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

 اعتراف به عشقهای نهان...

و شگفتی های بر زبان نیامده

در سکوت حقیقت ما نهفته است

 حقیقت تو و من...

یه روز در میون میرم فیزیوتراپی برای زانوی کذایی... روز اول که رفتم با خودم یه کتاب بردم که بخونم اما چراغ کابین خاموش بود و گفتن دستور وزارت بهداشته که چراغ کابینها خاموش باشه که سایه کسانی که خوابیدن معلوم نباشه. از روز دوم واکمن نگارو بردم با نوار روحیه سازی اما روز سوم یه باره یاد نوارهای دکلمه شاملو و فروغ افتادم... نوارهایی که از زمان دانشجویی داشتم و سالها بود گوش نکرده بودم... وای چه کیفی کردم پریروز... برعکس هر روز دلم نمیخواست لحظه ها بگذرن... چشمامو بسته بودمو با کلام شاملو تو روزهای قشنگ نوجونی سیر میکردم...  وای که لابلای عشقهای نوجوونی...شیطنت ها ... قهر و آشتی ها...  دلشوره ها... انتظارها... چقدر انرژی نهفته... تازه فهمیدم... این زانوی بیچاره به من چی میخواست بگه... روحت نیازمند انرژیه... تند میری تند... انقدر که گذر لحظه ها رو نمیفهمی... باید قدم زد آروم تا از همه چیز لذت برد... تو داری میدویی... عین یه دونده که فقط به فکر رسیدنه... باید آروم تر بری... از منظره ها لذت ببری ... از نگاه آدما .. از ...  وگرنه یه روز میرسی به آخر خط در حالی که توشه ات فقط خستگیه...  

عین دیوونه ها به زانوم قول دادم که دیگه انقدر ازش تند تند کار نکشم!!! و ورزش کنم. تا عضلاتش یه کم قوی تر بشن... اینارو اینجا نوشتم تا دیگه نتونم از زیر قولی که به زانوم دادم در برم..

 

 

ساعت نه و چهل دقیقه است تو دفتر نشستم به امید این که  ساعت11 کلاس دارم یکی از بچه ها میاد و خبر میده که  برنامه عوض شده  و کلاس مدتیه شروع شده و من دوان دوان (برخلاف قولی که به زانوم دادم!) میرم طبقه دوم سر کلاس. بعد از حضور و غیاب به بچه ها میگم من میرم از تو کمدم کتابمو بیارم... انقدر ذهنم مشغوله که موقع بیرون رفتن از کلاس در میزنم!!!  و بچه ها از خنده روده بر میشن!!! وقتی خودم میخندم دیگه مجوز صادر میشه که میتونن تا دلشون میخواد به اشتباه احمقانه خانوم معلم بخندن!!!

 

جلسات اول دونه دونه بچه ها صدا میکنم و آروم ازشون در مورد وضع زندگی و سن و شغل و تحصیلات پدر مادر و...  سوال می کنم تا بیشتر با روحیاتشون آشنا شم... آخرهای زنگه و خیلی خسته ام حواسم این روزا همش پیش اشکانه که مهد رو با گریه هاش گذاشته رو سرش!!! میگم خوب پریسا جون اسمت چیه؟ اونم با خنده میگه خوب پریساست دیگه خانوم!!!

 

دارم میرم فیزیوتراپی سر یه خیابون ایستادم و هی به تاکسی ها میگم  سر لادن... و  تعجب می کنم که تا اون خیابون راهی نیست چرا هیچ تاکسی نمی ایسته که یه دفعه میبینم من سر خیابون لادن ایستادم و اون خیابونی که باید برم سرش اسمش یه جیز دیگه است!!!

به سلامتی مخ تعطیل شده!

راستی نگار هم بلاخره آپ کرد!!!!

  



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:46  توسط یاسمن  | 

یه چیز خیلی خیلی جالب... یه مدتی بود خیلی خیلی فکرم بهم ریخته بود. فکر رفتن اشکان به مهدکودک... فکر برنامه کاری خودم که روزهای بسیار بدی هستن .... شنبه دوشنبه و 5 شنبه که اصلا با این حساب نمیتونم برم مسافرت پیش مامان اینا.... فکر دندون سازیم که دیگه تولد یه سالگیش رو باید جشن بگیرم (یه ساله دارم هر هفته میرم!!!)  و.... تا این که چند روز پیش تو یه وبلاگ نازنین که اسمشم یادم رفته یه جیزی دیدم به نام فنگ شویی... در واقع یه جور خونه تکونی ذهن که باید قبلش خونه تکونی تو اسباب اثاثیه خونه بکنی!!!!  تا ذهنت آروم بشه . برام خیلی جالب بود. روز  4 شنبه این مطلب رو خوندم و تا  5 شنبه ظهر آروم و قرار نداشتم که برسم خونه و برم سراغ انباری ... جایی که از همه بیشتر نیاز به خونه تکونی داشت... تا اشکان و رامین خواب بودن رفتم بالا. چه کیفی میداد همینطور میریختم بیرون و وسایل به سه دسته تقسیم میشدن. بخشیدنی، دور ریختنی و اونایی که باید مرتب چیده میشدن... وقتی رامین بیدار شد تقریبا از  تعجب یه سکته ناقص کرد!!!دور از جونش!!! چون من تا حالا تنها برای مرتب کردن انباری نرفته بودم. تا غروب انباری مرتب شد (البته با کمک رامین) تقریبا بیش از دو سوم وسایل بیرون رفتن... بلاخره رامین در حالی که دو تا شاخ نامرئی در آورده بود گفت جریان چیه که تو با این همه خستگی و پادرد اومدی خونه تکونی؟ منم جریان خوندن اون وبلاگو گفتم و اونم گفت: حتما شوهر یه آدم تنبل اینو اختراع کرده!!! از این وبلاگا خیلی بخون!!! آفرین!!! و باورتون نمیشه نمیدونم چرا از 5 شنبه تا حالا هر بار میاد ذهنم به سمت یه چیز ناراحت کننده بره یه دفعه منظره انباری مرتب میاد جلوی چشمم... و فکرم آروم آروم میشه... امتحان حرفی که زدم مجانیه باور کنید به خستگیش می ارزه...



+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 20:42  توسط یاسمن  | 

تا حالا به رویاهاتون اهمیت دادین؟ به خوابهایی که میبینید؟ اصلا براشون اهمیت قائل بودید؟ راستش من خودم هم زیاد اهمیت نمیدادم. فقط اگه گاهی خواب بد میدیدم همون موقع تو ذهنم یه صدقه میذاشتم کنار و بعد میخوابیدم. اگرم خوابم خیلی خوش بود که بهش فکر میکردم تا  بلکه بقیه شو ببینم!!!! البته گاهی هم خوابام تعبیر میشن. گاهی... مثل پارسال که درست روزی که پسرداییم فوت کرد شبش خواب دیده بودم فوت کرده و همه عزاداریم... اما اکثرا خوابام به بیراهه میرن. خواهرم (گلناز) معمولا بیشتر خواباش همون جوری که دیده تعبیر میشن که البته معمولا وقتی یه خواب بد میبینه تا از سالم بودن طرف مطلع بشه آروم و قرار نداره. چند شب پیش توی یه کتاب که یه نویسنده خیلی خوب نوشته خوندم که خوابها و رویایهای ما میتونن راهنمامون باشن. یعنی خیلی اوقات از قبل ما رو راهنمایی میکنن. راستش من به علوم ماوراء الطبیعه خیلی علاقمندم. تو کتاب نوشته بود هر شب که رویایی دیدید سعی کنید که با جزئیاتش یادداشتش کنید گاهی ممکنه یک سال بعد ببینید که دقیقا همون خوابی که پارسال دیده بودید اتفاق افتاده...  نوشته برای هر کسی هر چیزی در خواب نماد یک چیز در بیداریه که برای افراد مختلف این تعابیر متفاوته... مثلا ممکنه دیدن کوه در خواب برای من نماد جابجایی باشه و برای دیگری چیز دیگه... برام جالب بود. البته من زیاد دوست ندارم که از آینده خبر دار باشم. یه مدتی اون اوایل کلاسهای انرژی درمانیم اینطوری شده بودم که هر اتفاقی رو از قبل میدیدم و اعصاب خورد کن بود چون این به درد آدمای خیلی قدرتمند روحی میخوره که توان تحمل اتفاقات رو از قبل داشته باشن. ولی این کتاب میگفت که میتونید از رویاهاتون به عنوان راهنما استفاده کنید و بعد از یادداشت کردن میبینید که دیگه بیشتر رویاهاتون یادتون میمونه... برام جالب بود گفتم شاید به درد شما هم بخوره..

پیوست یک: و اما جواب سوال پست پیش: کوکتو گفت: اگر فقط یک چیز  رو میتونستم خارج کنم قطعا آتش رو خارج میکردم!!!! وقتی جوابشو خوندم فهمیدم که چرا من یاسمن موندم و اون کوکتو شده!!!

پیوست دو: تو رو خدا واسه اشکان کوچولو دعا کنید که زودتر با مهد کودک کنار بیاد انقدر اون دو روزه گریه کرده  و جیغ زده که مربی ها بهش میگن کولی!!! با این که من هر روز که کار هم نداشتم بردمش و خودم هم پیشش نشستم و هر شب هم براش قصه مهد رو میگم... خانومای نازنین و آقایون محترمی که بچه هاشون رو میزارن مهد فکر خاصی به نظرشون میرسه؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:21  توسط یاسمن  | 

خبرنگاری به ملاقات ژان کوکتوی نقاش رفت... خانه او در حقیقت کوهی از خرت و پرت، قاب عکس، نقاشی هنرمندان مشهور و کتاب بود. کوکتو همه چیز را نگه میداشت و علاقه زیادی به هر یک از آن اشیاء داشت.  خبر نگار از او پرسید: اگر این خانه همین الان آتش بگیرید و فقط بتوانید یک چیز را با خودتان ببرید کدام یک از این چیزها را انتخاب میکنید؟ کوکتو جواب داد: ..............

جوابشو فردا مینویسم... راستش انقدر جواب کوکتو جالب بود که به این فکر افتادم ببینم اگه از هر کدوم از شماهایی که این پستو میخونید سوال کرده بودن چه جوابی میدادید؟ شناسنامه هاتون؟ دست چکتون؟ یادگاریهاتون؟ آلبوم عکستون؟ دفتر خاطراتتون؟ طلاهاتون؟ یا.....



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 17:42  توسط یاسمن  | 

نمیدونم چطور میخواد این دوری رو تحمل کنه.... پارسال بود که پسر ۲۳ ساله شو از دست داد... امسالم داره پسر ۱۲ ساله شو میفرسته اونور آب پیش خانومش که قبلا متارکه کردن... چاره ای نداره به قول خودش راه دومی نداره که انتخاب کنه... دیروز تا حالا بغض راه گلومو بسته... فکر میکنم آدما گاهی چه سرنوشتای عجیبی پیدا میکنن... سالها از عمرت بگذره و مشتتو که باز کنی توش هیچی نباشه ... پوچ پوچ... از عشقی که یه روز به خاطرش از همه چیزت گذشتی یه خاطره تلخ مونده باشه ... زخمهایی توی قلبت که هرگز خوب نمیشن... از بچه هات که به خاطرشون حاضر بودی بمیری یه عکس توی قاب و یه شناسنامه باطل شده کنار طاقچه... و از آینده یه تصویر مه گرفته... تنهای تنها... به قول خودش یه بغض تو گلو که این روزا هی همونجا تو گلو خفه اش کردی و داره دیوونه ات میکنه... کجای این معادله غلط بوده که امروز باید چوب اشتباه حل کردنشو بخوری.... باید درست انتخاب کرد... درست... گاهی عشق نیست اونی که ما رو به بیراهه میبره... یه سرابه که میتونه همه چی رو عوض کنه... و این میون اونی که از همه بیشتر ضربه میخوره اون بچه بی گناهه که اسیر این معادله غلط شده... نگاهش میکنم... صورتش انقدر قشنگه با اون لبای قرمز قلوه ای که دلت نمیخواد نگاه ازش برداری... با اون چشمایی که معصومیت توش موج میزنه... و خنده ای که از روی لباش محو نمیشه... به چی میخنده؟ به تلخی سرنوشتش؟ تو این گردباد سرنوشت چی نصیبش شد؟ برادری که تقدیر ازش گرفت... مادری که سالهاست ندیدتش؟ پدری که تموم زندگیشه و مجبوره رهاش کنه و بره؟ بغضمو انقدر قورت میدم و انقدر به چشمام فشار میارم که نبارن که تاصبح از سردرد  خوابم نمیبره... امشب چطور ازش خداحافظی کنم؟ .... چطور تحمل کنم درد مردی رو که زیر بار اینهمه غم خم شده و دم بر نمیاره؟  ....

پینوشت : امروز اولین روز مدرسه بود اشکان رو گذاشتم مهد کودک برای اولین بار... سر کلاس درس چهره معصومش میومد جلوی چشمام و حواسمو پرت میکرد... وقتی اومدم دنبالش انقدر گریه کرده بود که چشما و بینیش سرخ بود. تا خونه سرش رو از روی شونه هام بلند نکرد... انقدر محکم منو تو آغوشش فشار میداد که انگار قلبم طاقت اینهمه عشقو نداشت و میخواست از کار وایسته... خدا کنه که بفهمه مجبورم این ساعتها ازش دور باشم...



+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 16:56  توسط یاسمن  |