تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

دوست خوبم اسما تو وبلاگش در مورد نماز سوال کرده بود که بهتر دیدم کمی در موردش بنویسم… متاسفانه خیلی از ما آدما صرفا نماز رو از روی عادت میخونیم... یا از ترس افتادن تو آتیش جهنم و یا برای ظاهر سازی جلوی همکار ... و موقع خوندنش هم هزار و یک فکر ناخواسته از اون بالا چرخ میخوره و چرخ میخوره و یه راست میفته وسط حمد یا لابلای تشهد گم میشه و…. آخرشم می بینیم نمازه تموم شد ولی ما ناخواسته دل بهش ندادیم...استاد میگه که نماز یه جور مدیتیشنه و اگر با این دیدگاه بهش نگاه کنیم اونوقت واقعا با درست خوندنش به اون آرامش گفته شده میرسیم... خوب نمیدونم تا چه اندازه در مورد چاکرا ها یا مراکز انرژی  شنیدید ( اگه چیزی نشنیدی یه سر به اینجا بزنید تا اطلاعاتتون بیشتر بشه)  ما 7 چاکرای اصلی  و تعدادی چاکرای فرعی داریم که چاکراهای فرعی روی آرنج.. کف دست… پشت زانو و … هستند… وقتی وضو میگیریم بعضی از چاکراها ی اصلی مثل چاکرای تاج  و پیشونی رو تحریک میکنیم… با رکوع رفتن با چاکراهای کف دست به چاکرای زانو که محل استرس هست انرژی میدیم… با سجود چاکرای پیشانی یا چاکرای روشن بینی رو تحریک میکنیم و …. خلاصه این که یک وضوی درست و یه نماز درست تر میتونه یه پاکسازی درست در ما داشته باشه اما افسوس که اکثر ما آدما سالها نماز میخونیم بدون که این که بدونیم درست خوندنش میتونه چه نعمتی باشه…  اسما جون امیدوارم تونسته باشم کمی کمکت کنم...  

پی نوشت۱:راستی نگار هم با یه موضوع جالب آپدیت کرد...

پینوشت ۲: کی میدونه که من چطوری میتونم لینکامو بیشتر کنم چون دیگه لینک هر کی رو میام اضافه کنم نفر آخر حذف میشه.... ممنون.



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 19:52  توسط یاسمن  | 

تصمیم های خداوند... اسرارآمیز، اما همواره به سود ما هستند...

دل نگران این هستم که مدرسه ای که سالها درش درس میدادم  یک شیفت شده و به یه معلم برای دروس تکمیل مهارت بیشتر نیاز نداره و ما دو معلم هستیم و یکی مون باید بره یه مدرسه دیگه... این مدرسه درست نزدیک خونه ماست و اون یکی خیلی به  خونه مون دوره و من اگه بیفتم اون مدرسه دوره با وجود اشکان کوچولو خیلی سختی میکشم و از من بیشتر به اشکان سخت میگذره... البته تا چند روز دیگه معلوم میشه... تو این دل نگرونی ها یاد داستانی از کوئلو میفتم که بسیار زیباست... داستان اینه...شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهی برویم که خداوند در آن جا زندگی میکنه. میخوام ثابت کنم که خدا فقط بلده از ما چیزی بخواد، در حالی که خودش برای سبک شدن بار ما کمکی نمیکنه... شوالیه دوم گفت: خوب من هم میام تا ایمانم را نشون بدم. همون شب به قله کوه رسیدند ... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگهای روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.... شوالیه اول گفت: دیدی ؟! بعد از این کوه نوردی میخواد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمیکنم. شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسیدند سپیده دم بود و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگهای شوالیه پارسا تابید. سنگها الماس ناب بودند....

 و من چشم انتظار الماسهایی هستم که خداوند به پاس ایمانی که بهش دارم بهم بده... الماسهای من شاگردای همین مدرسه هستند که دلم برای بودن باهاشون یک ذره شده.... ازتون خواهش میکنم که برای این که همین دبیرستان دم خونه مون بیفتم برام دعا کنید... ممنونم..

 راستی روز پدر به همه آقایون  خواننده وبلاگم مبارک...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 18:15  توسط یاسمن  | 

خودکارو یه جوری تو دستش گرفته که به سختی میتونه بنویسه... بدون این که به این مغز پوکم برسه که ممکنه نفصی باعث شده باشه که اینجوری قلم به دست بگیره نگاهش میکنم و میگم چرا خودکارو اینطوری گرفتی؟ نشنیده میگیره و جوابی نمیده منم دنباله شو نمیگیرم...شروع میکنم به درس دادن... هفته بعد سر همون کلاس یه سوال میپرسم چند نفر دست بلند میکنن نگاهم که به دستش که 2 انگشت بیشتر نداره میفته انگار یه خنجر داغ میکنن تو قلبم...نگاهم رو ازش میدزدم و چند دقیقه میگذره تا به حال طبیعی برگردم... خدای بزرگ، من هفته پیش با روح این دختر 17 ساله چه کردم؟  از اون روز و اون اتفاق چند سالی میگذره ولی هر بار که یاد حرفی که زدم میفتم درست مثل اولین باری که اون انگشتای ناموزون رو تو هوا دیدم یه چیزی قلبمو فشار میده یه حس تلخ که بهم میگه مراقب زبونت باش... زخمی که در یک لحظه ایجاد میشه سالها طول میکشه تا التیام پیدا کنه... شایدم این زخما هرگز خوب نشن... پس مراقب زبونهامون باشیم تا دلی رو بی جهت نشکنیم...

راستی نگارهم بعد از چند روز بیماری آپدیت شد...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 12:53  توسط یاسمن  | 

بهترین روش برای رسیدن به  خواسته هامون اینه که اونا رو به زبباترین وجه ممکن به طرف مقابلمون بگیم... گاهی اوقات شاید طرف مقابلمون انقدر مشغله فکری داشته باشه یا اونقدر درگیر کارهای روزمره باشه که خواسته مون رو فراموش کنه این به این معنی نیست  که ما رو فراموش کرده یا برای خواسته مون ارزش قائل نبوده... عصبانی شدن... قهر کردن یا دلخور شدن هرگز چیزی رو حل نمیکنه... تا به طرف مقابلمون نگیم که علت ناراحتی مون چیه اون نمیتونه خودشو اصلاح کنه... اما بهترین چیز اینه که اصلا دلخور نشیم و خواسته مون رو به یه شکل خنده دار (مثل یه بازی) دوباره به طرف مقابلمون بگیم... یکی از بچه ها ازم خواسته بود که از تجربیات زندگی مشترک براش بنویسم و این باعث شد که من این مسابقه رو ترتیب بدم…. راستش موضوع مربوط میشه به پارسال که تازه اشکان به دنیا اومده بود منم حسابی درگیر نوزاد بودم. چند روز هی رامین میگفت یاسمن این جورابهای کثیف منو میریزی تو ماشین؟ منم میگفتم چشم! و شب موقع خواب که رامین میخواست لباسهای فردا صبحش رو آماده کنه مجبور میشد بره یه جفت جوراب بشوره واسه فردا صبحش چون من صبح باز یادم رفته بود که جوراباشو بریزم تو ماشین!!!! تا یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم و اومدم برم صورتم رو بشورم با منظره ای که براتون عکسشو گذاشتم رو برو شدم یه قلب بزرگ از جورابهای گوله شده و کثیف درست جلوی در اتاق خواب...  نمیدونم بگم اون قلب برام چقدر ارزش داشت… اصلا صورت شستن یادم رفت… فکر کردم آدما چقدر قشنگ میتونن خواسته شون رو یاد آوری کنن .. باور کنید بغضم گرفته بود… اول یه زنگ به رامین زدم و ازش به خاطر این یادآوری عاشقانه تشکر کردم بعدم جورابها رو انداختم تو ماشین… این یکی از زیباترین خاطرات مشترکمه… ضمن این که دیگه هر بار رامین میگه جورابهامو بریز تو ماشین انگار نا خودآگاه صبح اون قلبه میاد تو ذهنم.... امیدوارم که این تجربه به دردتون خورده باشه و وقت نازنینتون تلف نشده باشه...

راستی نگار هنوز تب داره... دعا کنید زودتر خوب شه... در ضمن فقط دوست خوبم مریم کمی به جواب نزدیک شده بود....

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 14:12  توسط یاسمن  | 

این یه مسابقه است جایزه اش هم بعدا میدم. راستش اول خواستم در موردش بنویسم بعد دیدم شیوه درست آموزش پرسش و پاسخه! برام بنویسید که جریان عکس پایین چی میتونه باشه؟

پی نوشت: اگه بهتون سر نزدم دلیلش بی معرفتی نیست وبا هم نگرفته بودم فقط هم اشکان تب داشت هم نگار تب داشت و داره!!! هم سال پسرداسییم بود هم مامانم اینا تهرون بودن... هم زمین کج بود!

<img src='http://img.villagephotos.com/p/2005-7/1055531/DSC02077.JPG' width=500 height=375  >



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:22  توسط یاسمن  | 

شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگر مپسندیم به خود

که چو یک شکلک بیجان، شب و روز

بیخبر از همه خندان باشیم....

مامان اومد تهرون و ما موندیم که چطور مرگ شادی رو که هنوز 10 روز هم ازش نگذشته بهش خبر بدیم... راستش شادی دختردایی شوهر خواهرم بود و بسیار با هم صمیمی بودن اونقدر که مریم تو این مدت واقعا مریض شده و همش گریه میکنه حرف زدنهای ما هم اونقدر تاثیری نداره تنها فرقی که کرده اینه که تو تنهایی گریه میکنه که ما دعواش نکنیم ... مامان و بابام هم خیلی شادی رو دوست داشتند... خیال دارم فردا شب یا 3 شنبه که سال پسر داییم هست به مامان بگم... چقدر بده که آدم حامل یه خبر بد باشه نه؟ ندونه از کجا شروع کنه... ندونه چطوری بگه که کمترین آسیب رو به روح شنونده بزنه... گر چه از دیروز تا حالا هزار بار سوتی دادیم... خصوصا من.... دیروز گفتم: اه این نگار هم میخواست تو ختم کتاب هری پاتر بیاره بخونه! و قیافه گلناز (خواهرم) دیدنی شد ابروهاش از تعجب چسبید به موهاش!!! و من گفتم وا چرا قیافه تو این شکلی میکنی!!! اونم گفت: آخه شیر کاکائوی بچه مو اشتباهی خوردم! منم عین خنگا گفتم: وا خوب برو یه دونه دیگه از تو یخچال بردار! ولی مامان اصلا نپرسید ختم کی؟ و به خیر گذشت... آخه چطوری بهش بگم....

پی نوشت: اشکان کوچولو از دیروز عصر تب کرده صبح که بردیمش بیمارستان دی یه نفر میگفت 40 نفر تو تهرون به علت وبا در بیمارستان ها  بستری هستن تو رو خدا رعایت کنید... برای اشکان هم دعا کنید که زود خوب شه... لینک نگارو اشتباه گذاشته بودم دیروز شرمنده... بازم از جک فلسفه به خاطر راهنماییم واسه عکس گذاشتن ممنونم...



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 18:6  توسط یاسمن  | 

<img src='http://img.villagephotos.com/p/2005-7/1055531/ashkan.jpg' width=321 height=240  >

  اینم عکس اشکان             

هوس کردم در مورد قانون کارما بنویسم... هر چه بکاری همان را درو میکنی...

اگه ما آدما به این قانون یا قانون عمل و عکس العمل ایمان داشتیم یعنی قلبا قبول داشتیم که هر چه برای دیگران بخواهیم روزی نصیب خودمون میشه هرگز اینهمه ظلم و بدبختی و کشت و کشتار و دل شکستن و تهمت زدن رو نمی دیدیم... اما متاسفانه به راحتی به دیگران تهمت میزنیم .... بی هیچ دلهره ای دل دیگران رو میشکنیم... به شریک زندگی مون خیانت میکنیم... برای رسیدن به اونچه اسمشو آرزو یا موفقیت میزاریم دیگران رو خراب میکنیم... و هزاران کار دیگه بدون این که بدونیم داریم همون شاخه ای رو میبریم که خودمون روش نشستیم ... قانون کارما در مورد کارهای خوبمون هم صادقه... هر کار خوبی که بکنی برای این که کائنات تعادل رو برقرار کنه کار خوبت جبران میشه و کار بدت هم همینطور... خوب پس چرا کار خوب نکنی؟  اگه از کنار یه فقیر رد میشی و یه آن به دلت میفته که بهش کمک کنی تردید نکن، همون موقع دستتو بکن تو جیبت و کمک کن... به هر نیازمندی به اندازه وسعت کمک کن... شاید فرزندت نیاز به آغوش گرمت داشته باشه.... شاید همسرت محتاج یک نگاه مهرآمیز باشه، شاید پدرت در انتظار یک تلفن باشه...  شاید مادرت در انتظار یک خسته نباشید باشه... شاید دوستت یه گوش شنوا بخواد.... شاید خواهرت نیاز به همدردی داشته باشه... شاید برادرت نیاز به همراهی داشته باشه...همیشه کمک نباید مادی باشه خیلی از اوقات کمکهای معنوی ارزنده تر هستند... سعی کن در قلک زندگیت بهترین ها رو پس انداز کنی... عشق... محبت... مهربونی... صداقت...

پی نوشت: فردا مامانم میاد تهرون و براش به اندازه تموم دنیا دلتنگم... از دیشب تا حالا هر وقت به این فکر میکنم که فردا در آغوش میگیرمش لبریز لذت میشم... خدایا! تو همه خوبیهاتو گذاشتی تو سینه مامان بابا ها.... راستی من دیروز تا حالا به سختی میتونم برم تو وبلاگها بعدم که میرم پدرم در میاد تا صفحه کامنتها باز شه حمل بر بی معرفتی نشه... راستی از دوست عزیز که بهم یاد داد چطوری عکس بزارم یه دنیا ممنون. خیلی اذیت شد تا یاد بگیرم. بچه ها راستی یه سر هم به نگار بزنید به راهنمایی تون نیاز داره...

 

 



+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 13:20  توسط یاسمن  | 

دراز کشیدم و دارم به متنی که میخوام تو پست جدیدم بنویسم فکر میکنم... هر لحظه که یه موضوع جالب میاد تو ذهنم یه باره میگم وای نکنه فلان فامیل یا فلان دوستم هم خواننده وبلاگم باشه و به خودش بگیره و فکر کنه من در مورد اون نوشتم.... برام یه آف لاین خشمناک بزاره ( پسرعمه ام که یادتونه) یا زنگ بزنه و باز دل مو که تازگی ها شکسته و هنوز خوب ترک هاش جوش نخورده بشکنه.... یاد ویولت میفتم که نوشته یود این دنیای مجازی شده عین بالماسکه... یاد این میفتم که چند روز پیش دوستی خبر آپدیت شدن وبلاگشو داد و اتفاقا من آن لاین بودم و تازه بعد از اینهمه وقت که وبلاگشو میخونم فهمیدم که این دوست برخلاف اسمی که برای خودش انتخاب کرده یه پسره نه دختر!!! فکر کنید مثلا من یه پسر سبیل کلفت باشم ولی اسممو بزارم یاسمن!!!! فرض کنیم اسمش بود مینای مهربون وقتی اسم واقعیشو گفت گفتم: اه شما پسری! گفت: آره! گفتم: من حالا که وبلاگتون رو میخوندم فکر میکردم دخترید! گفت: چرا مگه پسر مهربون نمیشه؟ گفتم: مهربون میشه ولی مینا نمیشه!!!! حالا بعد از این اتفاقاتی که واسه خودم افتاد میفهمم که چرا اینجا بالماسکه است. باید برای راحت نوشتن حتی جنسیت دیگری رو انتخاب کنی تا دیگه به هیچ وجه شناخته نشی... اما من دوست ندارم از خودم یه موجود دیگه بسازم...حتی دوست ندارم اسممو عوض کنم 38 سال به این نام نامیده شدم. با هم خو گرفتیم دیگه جزئی از وجودم شده و نمیخوام عوضش کنم...

پی نوشت: حالا که شمشیر از رو بستم بزار یه دفعه بمیرم... پریروز که رفته بودیم ختم همون دختر 29 ساله با بغض رفتم که به مادرش  تسلیت بگم. تا سلام کردم با لبخند گفت: وای این (اشکان) همون کوچولوییه که تو قنداق بود؟ (البته من هرگز اشکانو قنداق نکردم!!) گفتم: بله! گفت: چه ناز شده و لپشو کشید و گفت: بدید من نگهش دارم!!! گفتم: ممنون و تو دلم گفتم فکر کنم شما کار دیگه ای دارید باید برید برای داغی که رو دلتون آمده عزاداری کنید... فکر کنم مادرش شوکه شده چون اصلا انگار نه انگار که دختر نازنینش رفته... خدا به همه شون صبر بده... (حالا خوبه مامانش اهل اینترنت باشه و بیاد مثلا تو گوگل سرچ کنه در مورد قنداق، از شانس هم وبلاگ من، تاپ سرچ گوگل باشه!!! )



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 17:41  توسط یاسمن  | 

وقتی کلاس انرژی درمانی میرفتم استادم میگفت ما آدم ها ممکنه هر کداممان از یک جمله یه تعبیری داشته باشیم... و حالا این شد حکایت دل خسته ما... بچه ها تو رو خدا این پست رو بخونید و به لیلای عریزم بگید که منظور منو بد فهمیده...

قدیما هر کسی چند تا عمو چند تا خاله چند تا دایی داشت منم چند تا دایی و عمه و عمو داشتم اما فقط یه خاله خدا بهم داده بود... یه خاله با دو تا پسر خاله و دو تا دختر خاله مهربون... که از هم خیلی دور بودیم... و فقط عیدها یا مواقعی که ما میومدیم تهرون همدیگرو میدیدم...از اولین خونه شون فقط یه درخت توت یادمه که خیلی بزرگ و زیبا بود و توتهای بسیار شیرینی داشت... اما خونه دوم...خونه شون همیشه به من خیلی خوش میگذشت چون دم خونه شون یه سوپر مارکت به نام دریانی بود که پسر خاله دست و دلبازم وقتی میرفتیم خونه شون از اون مغازه یه عالمه خوراکی میخرید و خلاصه ما کلی کیف میکردیم... امشب یه اتفاق باعث شد که من باز یاد اون روزای خوش بیفتم... پست قبلی من رو که یادتونه... صداقت کودکانه. اون کادو رو دختر خاله ام آورده بود. اما آیا نوشته من بوی این رو میداد که من از کادو بدم اومده یا اونا رو مسخره کردم یا قدر کادوشون رو ندونستم یا قصد توهین بهشون داشتم؟ برای من چه اهمیتی داشت که اون کادو از کجا اومده مهم این بود که حالا مال من بود... اما بعد از دو تا کامنت که لیلا برام گذاشت دیشبم خاله ام زنگ زد و برای اولین بار در عمر 38 ساله ام با تندی باهام حرف زد.  گفت چرا این پیغام رو تو اینترنت برای لیلا دادی؟ (خاله فکر کرده بودن من از قصد این رو برای لیلا نوشتم!)  و بعدم بدون این که بزاره من دفاعی بکنم یا توضیحی بدم قطع کرد... و منو با گلوی پر بغض یه دل شکسته و هزاران حرف تو گلو تنها گذاشت...کاری ندارم که کسی حال داره این پست طولانی رو بخونه یا نه از این جا به بعد میخوام برای لیلا بنویسم... ولی ممنون میشم که شما هم به لیلا بگید که اشتباه کرده....

لیلای قشنگم

 سالهای کودکی زیباترین سالهای زندگی ما هستند... ساده و بی آلایش و بی دغدغه از هر چیزی که ممکنه قلبامون رو بشکنه یا در رابطه هامون خدشه ایجاد کنه... عزیز دلم تو که به مهربونی معروفی منم که به نامهربونی شهره نیستم... چرا فکر کردی که نوشته من بویی از نا مهربونی میده؟ چرا فکر کردی من میام به خاطر یه کادو دل کوچیک و قشنگتو میشکنم؟ چرا فکر کردی که من اون نوشته ها رو برای تو نوشتم؟ من که اصلا روحم هم خبر نداشت که تو وبلاگمو میخونی که اگه میدونستم دستم میشکست و اینا رو نمی نوشتم... تو این همه سال که دختر خاله ات بودم چقدر منو میشناسی؟ که حالا با یک بار چیز نوشتنم نوشتی که شناختمت؟ تازه هیچ خبر داری که من از یه نفر دیگه هم کادو کتونی گرفتم با عروسک؟ چرا فکر کردی من تو رو میگم؟

عزیز دلم کی زود قضاوت کرد؟ نوشته مو یک دور دیگه با دقت بخون...

لیلا جون خیلی از اوقات بچه ها حرفایی می زنن که ممکنه ما بزرگترها ناراحت شیم در حالی که اصلا جای ناراحتی نداره. عزیز دلم من نزدیک به دوساله که وبلاگ مینویسم و هر بار سعی کردم با نوشتن یه خاطره یا یه مطلب جالب چیزی رو به مخاطبینم هدیه بدم شاید بتونه اونا رو کمی به خوبی خدا نزدیک کنه و واقعا قصد دیگری نداشتم... من فقط میخواستم بگم بچه ها چه قلب مهربون و بی غل و غشی دارن و چقدر ساده و زلالن همین... من که میدونم تویی که همیشه بهترین زندگی رو داشتی توی خونه ای بزرگ شدی با یه بابای مهربون که بهترین زندگی رو براتون مهیا کرده... تو بهترین نقطه تهران زندگی میکردید و میکنید که شاید خیلی ها آرزو میکردن که جای شما باشن.. مثل شما در رفاه. همیشه بهترین لباس ها رو میپوشیدی و بهترین زندگی رو داشتید و الانم یه شوهر خوب و یه زندگی خوب و عالی داری... پس چرا ناراحت شدی؟ منظور من این بود که اگه علی تو ماشین بهت میگفت که این حرف رو زده حتما ناراجت میشدی که چرا همچین حرفی رو زده نه این که ذوق میکردی که بچه همچین حرفی رو زده در ضمن منظورم این بود که علی هم حتما با این حرفش میخواسته به بچه ها بگه که چیزی که ما آوردیم خوبه و خارجیه (چون جنسهای خارجی از ایرانی ها بهترن).... چرا باید فکر کنم که تو به قول خودت از کادوی خارجی ذوق میکنی؟ اونم برای تو که سالها خارج از ایران زندگی کردی.... برای تو که همیشه بهترین لباسهای خارجی رو از شیرین خانوم میخریدی معلومه که خارجی پوشیدن یا کادوی فرنگی آوردن چیز تازه ای نیست اگه فکر میکردم که ممکنه تو این نوشته ها رو بخونی هرگز نمی نوشتم که دل مهربونتو بشکنم... لیلا ی نازم خود من هم اگه کسی برام چیزی بیاره که به دکوراسیون خونه ام نخوره ممکنه اونو برای کسی کادو ببرم که بیشتر به دردش بخوره. این که ناراحتی نداره عزیز دلم.حتی باور کن یه نفر کادو برای اشکان یه لباس آورد که میدونستم خودش قبلا همون رو کادوی زایمان گرفته بود ولی من اصلا ناراحت نشدم و خیلی هم از اون لباس استفاده کردم... لیلای مهربونم وقتی اشکان به دنیا اومد خیلی ها حتی به روی خودشون نیوردن که عضو جدیدی به خونه ما اضافه شده شاید فکر کردن که دیگه بچه دوم ارزش زنگ زدنم نداره ولی تو با اومدنت برای من یه دنیا شادی رو آوردی همین که برام ارزش قائل شدی و وقت گذاشتی یه دنیا ارزش داشت تازه من که نوشتم که یه کتونی ناز آورده بودن....تازه تو که 3 تا کادو آوردی...

لیلای ی خوبم میدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برام عزیزی... هم تو هم پدرام هم علی... اگه این نوشته باعث شد که تو طور دیگه ای برداشت کنی و فکر کنی خواستم به تو یا کادوت توهین کنم همینجا که اینهمه خواننده داره ازت معذرت میخوام. اگه هنوزم یه ذره فقط یه ذره از محبتی که سالها  توی دلامون ریشه دونده تو دلت هست منو ببخش. باور کن که قصدی نداشتم. و حتما تو ماه آینده یه شب میام خونه اتون... البته اگه راهم بدی...

پی نوشت: الان از ختم اون عزیز که وباگرفته بود میام ۱۰ روز دیگه هم سال وحید عزیز ۲۳ ساله مون هست ...دتیا اینقدر بی ارزش و فانیه و ارزش دلگیر شده سر چیزای بیهوده رو نداره... به اینم فکر کن که شاید فردا منم دیگه نباشم...خدا رو چه دیدی شاید خدا فکر کنه دیگه ماموریتم روی زمین تموم شده....

پی نوشت دو: نگار هم آپدیت کرد..



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 14:16  توسط یاسمن  | 

چقدر دوست داشتم که برای روز مادر یه پست قشنگ بنویسم... میدونم که هرگز و به هیچ صورتی نمیتونم محبتهاشو جبران کنم... میدونم که هیچ وقت نمیتونم به اندازه اون خوب باشم...رامین همیشه میگه مامانت کامل ترین زنی هست که تو عمرم دیدم... دختری رو که برای بزرگ شدن و موفق شدنش تو زندگی اینهمه براش زحمت کشید حالا انقدر ازش دوره که نمیتونه اگه سرش درد گرفت یه لیوان آب دستش بده... خلاصه اومده بودم که برای بهترین مامان دنیا بنویسم که تلفن زنگ زد... از اون طرف تلفن صدای گریون خبر فوت یه دوست رو بهم داد که همش 29 سالش بود... و برای رفتنش هنوز خیلی زود بود... اونم انقدر بیخود به خاطر یه اسهال استفراغ صبح میره بیمارستان بستری میشه شب ایست قلب و مغز... آی سی یو ...دم صبح هم خداحافظی با این دنیایی که به هیچ چیزش نمیشه دل بست... گیج و منگ بودم... این خانوم یه بچه 2 ساله  و یه شوهر عاشق داشت و این دلمو بیشتر میسوزوند.. میگفتن احتمالا وبا بوده.... تا شب منگ بودم... هر بار نیمه شب اشکان بیدار میشد که شیر بخوره قیافه معصوم بچه دو ساله اش میومد جلوم که الان دلش آغوش گرم مامانو میخواد... از شانس رامین هم دل درد گرفت و نیمه شب رفت دکتر... تا صبح نخوابیدم... اشکم بند نمیومد... هوا روشن بود که خوابم برد و 8 صبح با صدای پر از استرس رامین بیدار شدم. رنگش مثل گچ بود و از درد به خودش می پیچید... گفت من اسهال استفراغ گرفتم... نمیتونم حالمو توصیف کنم... شاید اگه دیشبش اون خانوم از این بیماری نمرده بود انقدر  نمیترسیدم... ولی تنم یخ کرد... حس کردم آسمون پر از ابر تیره است و خودمو تنها و درمونده دیدم... دو دستی زدم تو سرم... فورا به گلناز (خواهرم) زنگ زدم... با گریه گفتم که بیان و رامین رو به بیمارستان برسونن. همش میگفتم نمیخوام رامین بمیره... یه دفعه به فکر افتادم به برادر رامین خبر بدم... بیخوابی شب قبل... استرس و فشار روحی مرگ اون خانوم و شوکی که با بیدار کردنم بهم وارد شده بود باعث شده بود فکرمو نتونم جمع کنم... گفتم رامین اسهال گرفته و حالش بده سعی میکردم براش توضیح بدم که چرا نگرانم ... و.... وسط کلماتی که به سختی خودشون رو از توی گلوم میکشیدن بیرون و زبون خشکی که قادر به چرخیدن نبود حس کردم سرم داره داغ و داغتر میشه و پیشونیم خیس از عرق... و دیگه قدرت حرف زدن ندارم فقط تونستم بگم حالم بده و گوشی از دستم افتاد... دیگه هیچ چی نفهمیدم... نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم.. یه جور رخوت و سبکی یه جور آرامش انگار تو قلب خدایی... وقتی رامین داشت به زور بهم آب قند میداد فهمیدم که مدتیه که غش کردم...خوشبختانه رامین با دیدن من که مثل یه جسد افتاده بودم و رنگم هم مثل گچ بوده دچار شوک شده بود و دل دردش خوب شده بود... گرچه کلی فامیل رو ریختم به هم!!! رامین رفت بیمارستان و دکتر گفته بود دل دردت عصبی بوده چون خبر فوت اون خانوم رو شنیدی!!! اما وبا واقعا اومده... پستم خیلی طولانی شد..  راستی مامان و بابام چون راه دور هستن هیچکدوم از این اتفاقات رو خبر ندارن. دلم نمیخواد ناراحتشون کنم... اگه فامیل این پستم رو خوندن... بدونن که مامان اینا نه از فوت اون دوست خبر دارن نه از مریضی رامین که البته الان خوب شده...

پی نوشت... تو رو خدا آب رو بجوشونید و بخورید.. تا میتونید بیرون غذا نخورید... موضوع خیلی جدیه... از طرف مرکز بهداشت و آب و فاضلاب تموم فاضلابهای دستشویی و توالت و حموم... خونه اون خانوم رو که ونک بود پر کلرین ریختن و شیشه آبشون رو برای آزمایش بردن... گفتن تموم کسانی که با اون خانوم در ارتباط بودن باید تست وبا بدن... دو چیز شایع شده وبا و طاعون و هیچکس صداش در نمیاد... افسوس...

پی نوشت دو: نگارم با موضوع چطور کفر مامان رو در بیاریم آپدیته...



+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 16:36  توسط یاسمن  | 

بعد به دنیا اومدن اشکان اقوام و آشنایان محبت میکردن و برای دیدنش به خونه مون میومدن... یکی از این شبها یکی از بستگان اومدن و برای اشکان اسباب بازی و یه جفت کتونی بامزه آوردن... آخر شب که مهمونا رفتن من دیدم نگار و شهرام (شوهر خواهر نازنین) دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتن: وقتی شما مشغول پذیرایی از مهمونا بودید بچه شون که فکر کنم 6 سالش بود به ما گفت میدونید جریان این کتونی چیه؟ این کتونی رو داییم برام از خارج سوغاتی آورده بود و به پای من نخورد. به پای بچه عمه و اون یکی داییم هم نخورد! خلاصه به پای هیچ کس نخورد و این شد که ما گفتیم خوب بیاریمش برای بچه شما!!!!

و من گفتم قیافه مامان اون بچه دیدنیه که تو ماشین وقتی بچه اش با آب و تاب واسه مامانه تعریف کنه که مامان من یه کاری کردم که اونا بفهمن که این کتونی ها خارجین!!!! و فکر کردم ای کاش ما آدما هم عین بچه ها بودیم عین آینه صاف...  عین اشک زلال ...  و دلامون پاک و بی ریا بود...  البته برای من واقعا مهم نبود که اون کتونی از کجا اومده چون خیلی قشنگه و گفتم خدا رو شکر که همه پا گنده بودن!!!!!  راستی نگارهم با یه مطلب با مزه آپدیت شد...



+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 16:2  توسط یاسمن  | 

در ارتباط با پست قبلیم دو تا سوال شده بودکه دیدم بهتره بهشون جواب بدم. یکی این که وحید پرسیده بود چطور بفهمیم که ایده آلهامون درستن؟ همیشه سرکلاس حرف من به بچه ها اینه که خیلی زود ازدواج نکنید. مثلا تو 16 سالگی عاشق بشید و  بعدم حالا با میل خانواده یا بر خلاف میلشون سر سفره عقد بشینید و یا حالا اصلا به عشق هم فکر نکنیم من یه شاگرد داشتم که پارسال بهم زنگ زده بود که برای ازدواجش باهام مشورت کنه و میگفت چون شرایط طرف عالیه ماشین و خونه و پول و شغل داره و ممکنه این موقعیت خوب از دست بره مامانم اینا میگن ازدواج کن بعدا درست رو بخون!!!! شاید بعدا همچین موقعیتی گیرت نیاد!!! یعنی اصلا به این فکر نمیکردن که بابا شاید این دو نفر اصلا از نظر فکری به هم نخورن!!! ... میدونید چرا ؟ تو سن کم ما هنوز پخته نشدیم و ایده آل هامون هنوز درست نیستن... کم کم که بزرگتر میشیم پا میزاریم تو دانشگاه یا میریم سر کار وخلاصه بیشتر تو اجتماع میریم میبینیم که ایده آلهامون تغییر کردن. الان اگه به من بگن حاضری با اونی که تو 18 سالگی فکر میکردی لنگه اش تو دنیا پیدا نمیشه ازدواج کنی بی تردید میگم نه! بدون یک لحظه تامل . در حالی که اون موقع فکر میکردم اون تنها کسی است که میتونه خوشبختم کنه!!! که مطمئنا با ازدواج با اون بدبخت میشدم... قبلا هم گفتم درست کردن یک wish list یا لیست آرزوهامون و نوشتنش هر چند وقت یه بار و سر زدن بهش برنامه ریزی کردن برای رسیدن به اون آرزوها یا خواسته ها و تیک زدن اون آرزوهایی که بهشون رسیدیم هزار تا فایده داره که یکیش اینه که وقتی به wish list های چند سال پیشمون نگاه میکنیم و اونها رو با الان مقایسه میکنیم میفهمیم که چقدر پخته تر شدیم و خواستهامون چقدر تغییر کرده... چون این پست داره طولانی میشه فقط میگم که بعدا در مورد این که چه کنیم که روابطمون تو زندگی مشترک به سمت یکنواختی نره مینویسم. اما همینجا میخوام از بچه های دیگه هم کمک بگیرم. البته خیلی از خواننده های وبلاگ من مجردن!  ولی من فکر میکنم اگه وقتی مجردیم یاد بگیریم که چه کنیم که یک زندگی همیشه نو و تازه بمونه و همون حال و هوای سالهای اول رو حفظ کنه خیلی بهتره تا به اون روزمرگی ها و یکنواختی ها برسیم و تازه به این فکر بیفتیم که چه کنم؟ حالا شما فکر میکنید که چه میشه کرد که یه زندگی مشترک به سمت یکنواختی نره؟

پی نوشت: از همه تون ممنون که دیروز به وبلاگ نگارم سر زدید دیشب جلوی باباش کلی پز کامنتهاشو اومد!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 12:36  توسط یاسمن  | 

در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی عوض میکنی به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هرگز باز نمیگردند...

این پست رو به خواسته دریا نوشتم که تو کامنت پست قبلیم ازم خواسته بود در مورد انتخاب درست بنویسم با امید این که به دردش بخوره...

از کجا میفهمی که لباسی که داری میخری همونیه که میخوای؟ خوب اگه به سلیقه ات میخوره رنگ و طرح و مدلش خوبه به پوست و هیکلت میاد پس انتخابت درسته... یا اگه خواستی یه کفش بخری راحت بودنش... جنسش ...زیباییش و رنگش... حالا اگه خواستی یه کتاب بخری؟ شاید یکی خونده و بهت گفته که مضمونش جالبه... شاید عاشق آثار نویسند ه اش باشی... یا انتشاراتی هست که میدونی کتابهای خوب رو چاپ میکنه... اما کتابه رو تا نخونی معلوم نیست که واقعا خوشت میاد یا نه.. شاید سلیقه اونی که گفته قشنگه با تو فرق کنه درست مثل فیلم سینما یا نوار موسیقی...یا حتی انتخاب یه رشته تحصیلی ... یا یه شغل... اما هر کدوم از اینا اگه باب دل نبود میشه به دیگران دادش یا بخشید یا حتی انداخت دور.. حتی شغل رو میشه عوض کرد... و آب از آب تکون نخوره درست عین من که پرستاری خوندم اما الان یه معلمم... اما شریک زندگی رو چی؟ میشه انداخت دور!!! یا دادش به یه مستحق؟ یا رفت عوضش کرد یه بهترشو گرفت؟ البته اونم میشه عوض کرد ولی اونوقت همیشه شکست یه بار عاطفی رو دوش آدم سنگینی میکنه...باید ببینی دوشت تحمل این سنگینی رو داره... ما برای انتخاب هر چیزی تو زندگی یه ایده آل داریم و بر اساس اون ایده آل انتخاب میکنیم. برای شریک زندگی هم حتما ایده آلی در نظر داریم که باید بر اساس اون انتخاب کنیم. این که تا چه اندازه موفق میشیم که انتخابمون به ایده آلمون نزدیک باشه فکر کنم کمی شانس درش دخیل باشه!!! اما خوب شرایط یه شریک خوب برای هر کسی متفاوته یعنی این که اونی که منو خوشبخت کرده با این خصوصیاتی که داره شاید اگه با خواهرم ازدواج میکرد خواهرم احساس خوشبختی نمیکرد... که باز بر میگرده به همون خواستها و ایده آلها ... باید دید شما از یه شریک زندگی چی میخواهید؟ یا اصلا هدفتون از ازدواج چیه؟ اصلا سوالم اینه اونایی که ازدواج کردن هدفشون از ازدواج چی بوده و اونایی که ازدواج نکردن چه هدفی از ازدواج دارن؟

پیوست... عکس جدید اشکان رو گذاشتم... تو شمال ازش گرفتم...

بچه ها نگارو که میشناسید دخترم که ۱۱ سالشه وبلاگشو امروز افتتاح کرده اگه تونستید یه سر بزنید...



+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 19:39  توسط یاسمن  |